محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

گفته های شیرین

پسر گل مامانی ، چند وقته که تقریبا شروع به حرف زدن کرده و یه چیزایی میگه ، البته ناگفته نماند که تمام خواسته هاشو با ایما و اشاره میرسونه و ماهم تقریبا همه رو انجام میدیم ... عشقم تمام اعضای بدنشو میشناسه و وقتی که ازش میپرسم همه رو بهم نشون میده ( دست ها - پا ها - گوش ها - مو ها - چشم ها - شکم - لبات - سر و ... ) حالا کلماتی رو که میتونه تلفظ کنه رو مینویسم تا در آینده های نه چندان دور بخونه و لذت ببره ... ماما : مامان بابا : بابا آبه : آب دادا : داداش ( منظور پسر عموهان ) دد ( با فتحه )  : دختر خاله رو اینجوری صدا میزنه آن آن :ماشین ام ( با فتحه ) : شیر به به : غذا ...
3 ارديبهشت 1392

عید 1392

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز سایه حق ، سلام عشق ، سعادت روح ، سلامت تن ، سرمستی بهار ، سکوت دعا ، سرور جاودانه ، این هست هفت سین زندگی و دعای من برای شما عید امسال را هم به برکت لطف الهی با خوشی و یک هدیه آسمانی (آقا محمد ) شروع کردیم امسال دومین عیدی بود که در کنار ثمره ی عشقمون بودیم و خدا را بابت چنین هدیه ای شاکر هستم موقع تحویل سال فقط و فقط سلامتی و خوشبختی رو برای همه ی دوستان آرزو کردم و امیدوارم که سالی خوش و خوب و دور از غم و ناراحتی داشته باشیم عشق مامان و بابا آرزو دارم ، بهاران مال تو ، شاخه های یاس خندان مال تو ، گرچه درویشان تهی دستند ولی ، ساده بودن های باران مال تو نما...
20 فروردين 1392

مسافرت گل پسری

اوایل شهریور ماه بود که تصمیم گرفتیم به همراه خانواده مامان مریم به مسافرت 14 روزه بریم ، ما به دلیل مرخصی بابا مجبور شدیم که 2روز با تاخیر یعنی 12 شهریور ماه راه بیافتیم و به سمت شمال ، شهرستان نور بریم تا بتونیم بقیه مسافرت رو با هم باشیم ... در طول مسیر پسر کاملا خوب و آرومی بودی که زیاد منو اذیت نکردی ، چون بیشتر اوقات خواب بودی و وقتی هم از ماشین پیاده میشدیم ماشااله جمعیت زیاد بود و توی بغل کردن تو همراهی میکردن ... دست همگی درد نکنه وای که چه آب و هوایی داشت این شمال ، جای همگی خالی بود ... بعد از شمال به سمت مشهد رفتیم و در طول مسیر هم میشه گفت هر نیم ساعت حرکت ، یک ساعت توقف داشتیم که منجر به این شد سه روز تو ر...
19 فروردين 1392

تولد یک سالگی ثمره ی عشقم

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است... از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم ... چه خوب شد به دنیا آمدی و چه خوب تر شد دنیای من شدی ... با من بمان و بدان تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم ...   گل قشنگم همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است ؟ چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟ فرشته ای فقط در قالب یک انسان ... فقط ساده میتوانم بگویم که : تولدت مبارک روز 9/11/1391 بود که به مناسبت یکمین سالگرد تولد نفسم جشنی را فراهم ساختیم تا یادمان باشد که خداوند چه فرشته ای را در زندگیمان فرود ...
13 اسفند 1391

خاطرات 9/10/1391

عزیز مامان اینجا پشت خونه آقاجون ایناست که جنابعالی و پسر عموتون حسابی گشت زدین و تا تونستین تو خاکها غوطه ور شدین ... جدیدا عاشق بیرون رفتن شدی و تا در خونه باز میشه فورا می پری بیرون و تا بیارنت داخل ، شروع میکنی به گریه زاری و بداخلاق بازی .... که من بیچاره باید این اخلاقتو تحمل کنم چون رئیسین و حکم فرما خودت ببین تا بدونی که چقدر فضول بودی جیگملی مامان   ببین از سرما یخ زدی ولی راضی نمیشدی که بریم داخل خونه ... اینم آخر عاقبت خاک بازی و فضولی محمد و پسر عموتون محمدفرزام که موفق نشدیم ازتون عکس بگیریم ... دو قلوهای افسانه ای خدا بهمون صبر بده از دست...
1 اسفند 1391

مریضی های پی در پی

سلام به پسر گلم و دوستای مهربون که افتخار میدن و مارو توی خوندن خاطرات همراهی میکنند... باز هم با یه تاخیر طولانی اومدیم ... توی این چند وقته به خاطر اینکه همش مریض بودی نتونستم خاطراتتو بنویسم ، امان از این سرما خوردگی ها که شما بچه هارو ول نمیکنه ... 29 بهمن ماه بود که طبق دستور دکترت یه نوار گوش گرفتی که گفتن پشت گوش میانی مایع هست و باید یه عکس از لوزه ی سوم گرفته بشه ، طبق گزارشات گل پسری مامان متاسفانه  لوزه ی سوم داره و باید فعلا سه تا آمپول سفتریازکسیم بزنه و بعد از یه نوار گوش مجدد ببینیم که باید چیکار کنیم ؟ امیدوارم که این آمپول ها جواب بدن و به عمل نیازی نداشته باشه ...  الهی آمین به خدا حالم ...
1 اسفند 1391

06/10/1391 (لذت مادر شدن )

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک پسرم یک ساله شد پارسال در چنین روزی خداوند فرزندی به من عطا کرد که تا آخرین لحظه عمرم بابت چنین نعمتی ، او را سپاس می گویم... که به خاطر چنین لطف بزرگی که به من داشته مرا از سهم مادری بی نصیب نکرده ... پارسال در 06/10/1390 در روز سه شنبه مصادف با دوم صفر در ساعت 1٧ و ١٥دقیقه عصر همزمان با اذان مغرب و عشاء پسری با نام محمد چشم به جهان گشود که با آمدنش مهر و صفا و صمیمیت و دوستی را به خانه ما آورد ... از صبح تمام اتفاقات پارسال توی ذهنم تداعی میشه که لحظه به لحظه اش برام عزیزه و دوست داشتنی .پسرم با اینکه با استرس زیادی به دنیا اومدی و با شرایط سخت بارداری و ویا...
1 اسفند 1391